ENteghal
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥  

اینور می نویسم:

www.Elak.Net.TF


کلمات کلیدی:
خب غلط کردم ديگه!!!
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥  

* هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... که چی بشه؟ تا کی؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... خودت میدونی الکیه و میزنی تو پرم! که چی؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... اما وضع داره بدتر میشه... خب بعدش؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... خب یه ذره درک کن که الکی خوشم! همراهی کن!...
خب من الکی خوشم حتما همش باید مثل تو راستکی ماتم بگیرم؟! بسه دیگه بابا!
یه بارم تو مثل من الکی خوش باش...
نمی میری که!


این متن بالا رو اردیبهشت ۸۵ نوشتم!
مدتیه که مث من الکی خوشی! ولی راستش رو بخوای اینطوری حالمو بیشتر داری بهم میزنی! چون اصولا هیچکس از فیلم بازی کردن خوشش نمیاد! منظورم اینه که هیچکس خوشش نمیاد طرفش واسش رُل بازی کنه

ببین رسما درخواست الکی خوش بودنت رو پس میگیرم و اعلام میکنم که غلط کردم!
لطفا خودت باش

پی نوشت: بخاطر تو دوباره اینجا می نویسم... تورو میگم شادی
خودمم ارادت خاصی به اینجا دارم...
کلی حرف نگفته تو این گلو تلمبار شده
مرسی که منو یاد جای اصلیم انداختی... بازم تورو میگم  شادی


کلمات کلیدی:
عقب نشينی کرد!
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥  
واسه مطلب قبلی سعی کردم!
نشد...
آخرش پام خودشو کشید عقب
احمق ترسو
بی لیاقت!

کلمات کلیدی:
درد درد درد
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥  

بدجور دارم درد میکشم
دارم میمیرم...
نمیتونم دیگه طاقت ندارم
سخته نفس کشیدن
نمیتونم...
نمیتونم نمیتونم...
درد دارم درد دارم خیلی شدیده...
خیلی شدید
روحم... داره آزار میبینه
لامصب گمشو بیرون...


میخوام لجن شم
پست شم
عوضی شم
میخوام لباس ابلیس به تن کنم
میخوام سیاه شم... سیاهه سیاه...

درد دارم...
درد دارم.....................


کلمات کلیدی:
اما بازم نيومدی...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥  


کلمات کلیدی:
از عذاب رفتن ِ تو...
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٥  


کلمات کلیدی:
کی ميشه...؟
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٥  


کلمات کلیدی:
و اما مرگ...!
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥  

قبلا واسه آپدیتام کلی عکس طراحی کردم... الانم حرف خاصی ندارم... فقط اینکه حیفم اومد عکسا همینجوری رو دستم بمونن... بخاطر همین هر روز آپدیت میکنم یه دونشون رو میذارم تا تموم شن...

و اما عمر
          و اما زندگی
                       و اما مرگ...
(هر خط ۱۰ سال عمره! فقط ۷ خط! همین!)


از چه دلتنگ شدی؟ Xون گشاد فردا میمیری!
>بحنب، فرصتی نمونده، فس فس نکن! بدو تا برسی<


کلمات کلیدی:
...
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥  

هنوز مثل آدم از ته دلم خوشحال نشده بودم که باز همه چی ناخواسته خراب شد

نمیدونم نمیدونم تاوان چی رو دارم پس میدم... حالم از همه بهم میخوره... حتی تو...تویی که اون بالا نشستی و داری منو بازی میدی...


کلمات کلیدی:
باران | Baran
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥  

به زودی برمیگردم... به باران... باران... باران... اون خواسته ای که تو آپدیت قبلی در موردش نوشتم تقریبا دارم بهش میرسم... میرسم... میرسم... ۵ سال واسش جنگیدم... برمیگردم به باران... متفاوت تر... بهتر... تر... تر... تر...


بازگشت به بارش... پاکی... زلالی... من بارانم... پاکم... زلالم... واقعیت!!! فعلا تا...


کلمات کلیدی:
يوفوها
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥  

جالبه!...
آدما خودشون رو هنوز نشناختن؛ حالا آدم فضايی‌ها زور ميزنن آدميزاد رو بشناسن!!!
تو يه چشم به هم زدن آدم زمينی رو ميدزدن و تحقيقاتِ لازم رو روش انجام ميدن...
جالبتر ميدونی کجاس؟
اينجاس که آدم فضايی‌ها شايد انسان نباشن ولی انسانيت سرشون ميشه!
چرا؟ چطور؟!
برای اينکه آدم زمينی وقتی يه آدم فضایی رو اسير ميکنه ديگه برش نميگردونه سياره‌ی خودش؛ بعد از اتمام ِ آزمايش‌ها می‌کُشَتِش, يا اينقد سوزن و آمپول تو بدنِ اين بيچاره فرو ميکنه که جابجا الفاتحه مع الصلوات ميشه!!!
اما آدم فضايی‌ها بعد از يه سری آزمايشات اون بشر رو به زمين برميگردونن!... اون هم کجا؟ خونه‌ی خودش (يا همون دور و برا)...
تازه جالبترترش اينجاس که اصلا آدم زمينی رو اذيت نميکنن و زجر نميدن!
تخيلاتی حرف نمی‌زنم! پارسال مقاله‌های خيلی جالبی در مورد يوفو خوندم!
البته کسانی که سريالِ فوق‌العاده‌ی Taken رو ديدن بهتر ميفهمن چی ميگم... اگرچه قسمتِ آخرش رو نرسيدم ببينم

پی‌نوشت۱: هر بار نوشتم آدم زمينی يادِ سيب‌زمينی افتادم!!!
پی‌نوشت۲: ضمنا رو هر آدم فضايی که تو متن نوشتم کليک کنيد عکس يوفوها رو ميبينيد...


کلمات کلیدی:
من پستم ۲
ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥  

فريبت دادم
دروغ گفتم
خوب کردم
خودم را در دلت محبوب کردم...
با احساس ِ دروغين رخنه کردم در وجودت
در تمام ِ تار و پودت
خوب کردم...
خوب کردم...
خوب کردم!
آری من بازيگرم
در مکر و حيله سرورم
نه نمی‌سوزد دلم بر گريه هایت دلبرم...!!!...

۳۰ اسفند 138۳
ساعت 18:30
مجهول

پی‌نوشت: جی ميل برای کسايی که خواسته بودن فرستادم... احتمالا قسمت Bulk ميره... چک کنيد... هر کس ميخواد بگه بازم هست...
و هنگامی که مجهول بخشنده ميشود...!!!


کلمات کلیدی:
من بدجنسم...
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  



اين يک اعتراف است...
من بدجنسم, از دو جهت:
گاهی عملی, هميشه جنسيتی!

 پ.ن: هر کس دعوتنامه ی جی ميل (gmail) ميخواد بگه تا براش بفرستم... ۸۸ تا دارم!


کلمات کلیدی:
دلمُردگی
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

و هنگامی که در این دنیا هیچ چیز دیگر خوشحالت نمیکند،
               و هیچ اتفاقی برایت هیجان انگیز و دوست داشتنی نیست،
                                              و میدانی که اختیار ِ چیزی را در دست نداری،
        زندگی برای دلِ مُرده ات چه مفهومی جز پوچی میتواند داشته باشد؟!


کلمات کلیدی:
سخت ترين کار...
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

سخت ترین کار تو دنیا اینه که الکی بیخیال باشی و تو بدترین شرایط بخندی و وقتی ناخواسته بغض کردی زود یه جای خلوت پیدا کنی و اونجا سرت رو بالا بگیری و چشمات رو با دستات تند تند باد بزنی که اشکات سرازیر نشن و بعد با صدای بلند به خودت بخندی و ...!!!

NNN
چنان دل کـَندَم از دنیا که شکلم شکل ِ تنهایی ست
ببین مرگِ مرا در خویش که مرگِ من تماشایی ست...
رفــیـقـان یک به یک رفتند مرا در خود رهــا کردند
همه خود درد ِ من بودند گمان کردند که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم-آواز من بودند
به سوی اوج ِ ویرانی پُل ِ پرواز ِ من بودند
6


کلمات کلیدی:
دلتنگم
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

این روزها که میگذرند دلم بیش از پیش برای خودم تنگ میشود...


کلمات کلیدی:
رفاقت
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

خیلی منتظر دیروز بودم...
دو هفته!
لحظه شماری و بیقراری میکردم...
البته گاهی... زده میشدم و خسته و پشیمون!
ولی باز هیجان سرجاش بود...
نه من حالم اصلا خوب نیست
بدتر از همیشه...
خیلی بدتر...
دلیلش...
بی مرامیه
دوستامه
اینه که یه مشت نفهم و بی شعور رو بخوای دور خودت جمع کنی
ازتون پست ترم اگه دیگه حتی...
۱۱خرداد
مجهول


کلمات کلیدی:
تفاوت
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

گیجم... من با تو فرق دارم... تو با من فرق داری... ولی من با تو یکی هستم... تو با من یکی نیستی...


کلمات کلیدی:
مرتضی بچه آخوند
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

دلم بدجور براش تنگ شده بود
يه ماهی ميشد ازش بی خبر مونده بودم
چند باری هم زنگ زدم اما شماره در دسترس نبود...
جرأت هم نداشتم برم دم خونشون ... هميشه منو از اين کار منع می کرد
از وقتی که لو رفتیم و پدرم که يه روحانی مذهبي و خيلي متعصبه از جریان من و سارا با خبر شد همه چی بهم خورد...
سارا ميدونست که من يه بچه آخوندم و ممکنه با اصرار بیش از حد پدر من هم به حوزه برم و جزو آدماي منفور (از نظر سارا) بشم با اينحال سارا رابطش رو با من ادامه داد، ولی بعد از اينکه تیپ پدر رو با چشمای خودش ديد حس کردم داره پشيمون ميشه و ميخواد یه جوری ازم فرار کنه...
گرچه از نظر وضع مالی شاید خودم چیز زیادی نداشتم ولی پدرم جزو سرمایه دارا به حساب میومد و واسه خودش برو بیایی داشت... اما خب سارا حق داشت...
اون تموم بدبختيای مملکت رو زير سر آخوندا ميدونست و لقب هيز و چــشم چــرون بهشون ميداد!
درسته من هم طرفدار اين سخت گيريا نيستم ولی پدرم مرد خدا ترسی بود و اين صفاتی که به روحانيها ميداد منو ناراحت می کرد چون اونو توهينی به پــدرم كه با روحانيهاي دیگه زمین تا آسمون فرق داشت می ديدم...
چند بار هم سر دفاعه من از پدرم با هم دعوامون شد ولی چون من ديونه وار دوستش داشتم کوتاه ميومدم و حق رو به اون می دادم...
بهش قول دادم هر چقدر پدر پا فشاری کرد مـن به حوزه نرم...
پدرم هم وقتی سارا رو دید گفت اين يه فاحشه ست...
هر کاری می کرد تا من از سارا واسه هميشه جدا بشم...!
هر بار ميومد ميگفت: اتفاقی اون *** رو فلان جا با يه پسر فلان تیپی ديدم که... استغفرالله ربی ...
باورش برام غير ممکن بود و مطمئن بودم سارا اهل اينکارا نيست... خیلی سعی کردم پدر رو راضی کنم که سارا دختر خوبیه و اون تیپ ظاهریه و نمیشه از رو لباس کسی قضاوت کرد... از حُسن و خوبی های سارا براش تعریف میکردم اما هر چی میگفتم فایده نداشت و برچسب فاحشه رو به اون می چسبوند...
سارا از نظرم فرشته بود... گرچه از من دور شد و ديگه سراغی ازم نگرفت اما اون دلش پاکه و به صد تا از اين دختر چادريا که خدا ميدونه زير اون چادراي سياهشون چه خبره می ارزه...
تو همين فکرا بودم که تلفن زنگ زد
گوشی رو ورداشتم:
- بله؟
- الو؟ مرتضی تويی؟
- خودمم
- بدو پسر سارا رو پيدا کردم
- جــــــــــــــدی ميگی؟ کـــــــجا؟ چه جوری؟
- چه جوريشو بيخيال! راستش خبر بدی هم برات دارم
- چی؟
- شنیدم سارا ازدواج کرده ..آدرس رو میدم خودت برو ببین مطمئن شو...
سرم گیج می رفت...
نميتونستم باور كنم
سارا؟ ......
اون که ....
آخه برای چی؟
كي تونسته اونو بيشتر از من دوست داشته باشه
سارا...
سارا...
نه غیر ممکنه!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟!!
آخه چرا؟؟؟؟!!!!
حالم خیلی بد شد اما جلو حمید خودمو بیخیال نشون دادم گرچه میدونستم موفق نشدم،آدرسی که بهم داد تندی يادداشت کردم. نميدونم چه جوری لباسامو پوشیدم و راه افتادم
تصمیم خودم رو گرفته بودم...
تنها امیدی که به زندگی داشتم سارا و عشقش و وجودش در کنارم بود حالا که دیگه سارا نیست دلیلی برای زندگی من هم وجود نداره... ولی دلم میخواست قبلش اونو ببینم... برای آخرین بار...
به آدرسی که رو کاغذ نوشته شده بود رسيدم...
دم در منتظر موندم تا از خونه خارج بشه
آخه ميدونستم سارا از اونايی نيست که تو خونه بشينه!
اگه يه روز بيرون نره دق ميکنه...
یه ساعت و نیم گذشت که در حياطشون باز شد... سارا رو دیدم، اما با یه تیپ متفاوت!! باور کردنی نبود!!!!!!!!!!!!!!! چادر سر کرده بود!!!!!!!!!!!!!! فکر می کردم دارم خواب ميبينم!!!!!!!!!!!!!!!...
در حياط باز موند حدس زدم که بعد از اون بايد کس ديگه بيرون بياد
احتمالا شوهرشه..
بدم نميومد اونو هم ببينم...
لابد از اين بچه سوسولای مو بلنده که هميشه سارا ازم ميخواست هم تیپ اونا بشم ولی...
چادر سارا چی..؟؟!!!!
دو دقيقه نگذشت که مردی از در بيرون اومد...سوار ماشین شد و کنار سارا نشست...
نه
باور کردنی نيست
غير ممکنه
نه
اون مرد...
اون...
پدرم...

مهر ۱۳۸۳
مجهولمز


کلمات کلیدی:
فقط ميخواهم بروم...
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥  

ميخواهم بروم
نميدانم به کجا...
ولی
فقط ميخواهم بروم .
سر کوچه مان بایستم و
يک مسير را انتخاب کنم،
سپس،
بدون هیچ فکری،
بدون هیچ ترسی،
سر به زیر و آرام بروم.
فقط ميخواهم بروم .
میخواهم با اولین قدمی که بر میدارم همه چیز را،
همه کس را،
حتی نامم را،
با آرزوها،
اهدافم،
خوابهایم،
رویاهایم،
همه و همه را،
یکی پس از دیگری،
فراموش کنم...
مهم نيست انتهای جاده ای که در آن پا گذاشتم کجا است
من...
فقط ميخواهم بروم .
مهم نيست اگر مسیرم کوتاه و آخرش بن بست باشد
و
در مقابل دیواری بلند و غیر قابل عبور ببینم
یا زود به انتها برسم
انتهایی که هیچ راه بازگشتی ندارد،
مهم نيست...
اصلا مهم نيست...
من...
فقط ميخواهم بروم .
اما...
قبل از فراموش کردن،
قصد دارم انتخاب مسیر رفتن را باز به دلم بسپارم
شاید برای آخرین بار
راه درست را نشانم داد !
اگر هم باز اشتباه گفت
و گمراهم کرد
مهم نیست...
اصلا مهم نیست...
به اشتباهاتش عادت کرده ام...
من...
فقط میخواهم بروم .
بین خودمان باشد،
تصمیم دارم با فراموش کردن ِ همه چیز دل ِ ديوانه ام را تنبیه کنم !
گرچه عاقل شدن یا نشدنش دیگر مهم نیست!
اصلا مهم نیست...
من...
فقط میخواهم بروم...
میخواهم بروم
آنجایی که راه بازگشت ندارد
چادری از دامن ِ سیاه شب بزنم،
نور کم سویی از ستاره ای روشن قرض بگیرم،
سیگاری از عابر بیخیالی درخواست کنم
و
به زندگی
ناشناخته ام
همانجا
ساکت و آرام
ادامه دهم
مهم نیست گر کسی آمد و سکوتم را شکست
و یا
آرامشم را سلب کرد
اصلا مهم نیست...
تازگی ندارد...
من می روم
زیرا
فقط میخواهم بروم...


 17/مهر/۱۳۸۳
مجهول


کلمات کلیدی: